تبليغاتX
یک سایه غریبه

نمي دونم نازنينم كدوم حرف من تورو ازورد

 

يا كد ترانه ي من تو رو مثل گلي پژمرد

 

نمي دونم نمي دونم چي گفتم كه تو شنيدي

 

چه خطاي سر زد ازمن كه تو ازمن دل بريدي

 

اگه روزي تو نباشي بين ما راهي نباشه

 

نمي دونم كي مي تونه برام مثل تو باشه

 

اگه روزي تو  نباشي يا بري از من جدا شي

 

نمي دونم تو مي توني عاشقي دو باره باشي

 

اين پرنده دل من نمي تونه پر بگيره

 

تو رو مي خواد در كنارش تا بالو پر بگيره

 

اخه نيست پر نگيره پشت ابرا رو نبينه

 

حيف نيست  اينجا  تك و تنها تو قفس تنها بشينه 

 

                                                                  تا بميره

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 13:2  توسط تاریکی  | 

صداي سنگين سكوت

 

در ذهن خسته ام مي شكند

 

از خويش دور افتاده ام ليكن...

 

چراغي در دور دست وجودم

 

سوسو مي زند

 

كسي فرياد مي زند

 

با صداي بي صدا

 

آري اين صداي سكوت است

 

كه مي شنوي!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 18:33  توسط تاریکی  | 

گفتم تو شيرين مني؟گفتي تو فرهادي مگر؟------

گفتم خرابت مي شوم---گفتي تو ابادي مگر؟------

گفتم اسيرت مي شوم----گفتي تو ازادي مگر؟-----

گفتم صدايم مي شنوي؟----گفتي تو فريادي مگر؟-----

گفتم که من عاشق شدم گفتي تو دلداري مگر؟----

گفتم که رخه من ببين-----گفتي که زيبايي مگر؟------

گفتم که اين شعرم بخوان---گفتي که سلطاني مگر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 18:30  توسط تاریکی  | 

 

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....

 

.آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...

 

گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....

 

بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...

 

گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...

 

به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...

 

گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...

 

تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...

 

گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...

 

گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...

 

گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...

 

واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...

 

گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...

 

توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...

 

گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......

 

واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 18:29  توسط تاریکی  | 

امشب می خوام دلم را باز هدیه کنم به آسمون

بدم به هستی وجود به اون خدای مهربون

شاید که زخم کهنمو دوباره التیام بده

اگه که لایق بدونه تو صف خوبا جام بده

خدای من دلم گرفت از این سکوت لعنتی

چرا دل اون نداره حتی یه کم محبتی

به آدما یاد بده که دل مثل شیشه می مونه

رد تموم ترکاش واسه همیشه می مونه

بهش بفهمون که دلو به نرخ دل نمیفروشن

چرا که بعضی از دلا چه قیمتایی که روشن

مثل دل نازک من که سنگ غم اونو شکست

با یک نگاه اشتباه تو قلب رویاهام نشست

کوچک ترین ستاره چشمان عاشقت ،خورشید روشنی است به شبهای تار من

یک چشمه از کرشمه عشقت غنیمتی است، بهر دوام دل امیدوار من

یک شب بیا مرا به تماشای گل ببر ،یک شب مرا به زیر بال و پر خود بگیر

الهام بخش شعر منی با نگاه خود ،هرگز درون شعر من ای آشنا نمیر

ای کهکشان روشن امیدهای من، هرگز تو را به ماه برابر نمی کنم

با اینکه با نگاه تو را لمس می کنم ،هستی تو در کنارم و باور نمی کنم

امشب به افتخار وجود گرامی ات ،من شمع و گل برای تودر سفره چیده ام

دارو ندار من که همین قلب عاشق است ،آن را به خاطر دل تو سر بریده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:19  توسط تاریکی  | 

عزیزم

لطفا اونایی که عاشق هستند نظر بدند تا ببینیم چند   

 تا عاشق تو این دنیا است میدونم که خیلی هست.    

حالا می بینیم. فقط نظر بدین و بگین که من عاشق

هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:12  توسط تاریکی  | 

اگر روزی مرا در کفن بینی و قلبم را بشکافی خواهی دید که روی آن نوشته تا آبد تو

 

را می پرستم. و همیشه تو در قلبم جا خواهی داشت........ دوست داشتم شبها مثل دزد

 

شبگرد به بالای سرت می آمدم و لبهایم را روی لبهایت می نهادم و با دست به

 

موهایت که همچون ابریشم ناب است دست میکشیدم تا بدانی که قدر تمام دنیا دوستت

 

دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:11  توسط تاریکی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:9  توسط تاریکی  | 

یه روز میای به سر هوای رفتن داری و سوسۀ دور شدن از من داری.

 

یه روز دیگه میای  بی قراری چشمات می گن خیال موندن داری.....

 

چه کنم بادل بی سرو سامان چه کنم  با غم بی پایان چه کنم من در کوی محبت شده ام

 

سرگردان...... شده ام سیر ازدنیا , دنیا , دنیا... ای خدای ابر و باران ابر چشمانم شده

 

گریان.... او گذشت از عشق پاکم تا که نشاند بر خاکم... ای دریا خستم از یار... ای

 

زمانه از تو فریاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:9  توسط تاریکی  | 

دانی از زتدگی چه می خواهم

من تو باشم  ، پای تا سر تو

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

زندگی گر هزار باره بود

 

بس که لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

بس که لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...!

 آری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:8  توسط تاریکی  | 

 

کد آهنگ در وب نوا